آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه18آذر94

  سلام باز ما اومده ایم با یه سبد دعا برای شادی و سلامتی  همه دوستان و گلهایشان و گلکان خودم. علی کوچولوی ما این روزها دامنه لغاتشان بیشتر شده است و تقریباً یه هفته ای می شود که اسم خودش رو بر زبان میاره. و همش دنبال گوشی تلفنه و زمانی که گوشی تلفن زنگ می خوره با سرعتی به سمتش میره  و همش گریه می کنه تا از من بگیره و گاهی که  گوشی به دستش میاد با یه صدایی میگه:الووو. عاشق توپ بازی و دنبال بازی با خواهریه و جدیداً هم خیلی زود ناراحت میشه  و اگه چیزی بخواد بهش ندیم سرش رو میندازه پایین و با لب و لوچه های آویزان شروع می کنه به گریه کردن. چهارشنبه پیش (11آذر) با آویسا و صبا و علی کوچولو و با...
18 آذر 1394

یکشنبه2آذر94(اندراحوالات این روزا)

  سلام و صد سلام به همه دوستان صمیمی و با مرام خودم که هر چند این روزا بنده  دیر به دیر فضای مجازی کودکانم را بروز می کنم اما آنان همیشه به بنده لطف داشته و دارند و همیشه جویای حال این مادر می باشند. روزها می گذرد پسرکم دیگه کم کم داره بزرگ میشه و هر روز شیرین تر و با اضافه شدن به دامنه لغاتش نازتر. این روزها تا در خونه صدا میده علی کوچولو سریع میدوئه و میگه:کیئه؟ رابطه ش هم با خواهری بهتر شده در بعضی موارد با یکدیگر بازی می نمایند. دندان هایش کماکان همان یکی و نصفی مانده و هیچ اثری  از باقی دندان ها به چشم نمیخوره. آلرژیش کمی بهتر شده. ولی خواب های شبش نامنظم و تقریباً  تا صبح یه چند سفری ما رو بیدار م...
1 آذر 1394

یکشنبه17آبان 94؟(روزها می گذرند...)

با سلامی مجدد و بازگشتی دوباره. گاهی فکر می کنم همیشه نباید شاکی بود و همیشه نباید آغاز کلام با خستگی و بدون انرژی آغاز شود. گاه شاید برخلاف امواج بود گاهی شاید باید به همه خستگی ها پشت کرد زمان را نادیده گرفت به بودن فکر کرد به با هم بودن ، گاهی باید اندکی هم که شده ازداشته هایمان لذت ببریم از لبخند کودکمان از چای عصرانه با همسرمان، از دوره ای کوچک میان دوستانمان از همان گفتگوهای دم مهد با همکارانمان از همه چیزها نباید ساده گذشت شاید روزی رسد که حسرت همین روزهای خودمان را داشته باشیم... هفته ای که گذشت هفته ای پر از فعالیت و کار بود. تب پسرم از دوشنبه پیش، که مجبور شدم تا آخر هفته اداره نرم. اومدن خانواده عزیزم به همراه عمه مهرب...
17 آبان 1394

اندر احوال این روزا

سلام به دوستان گلم. دلمان همی برایتان تنگ شده است...این روزهای ما همه همین طور برای خودش می گذرد. آلرژی و سخت دندان آوردن های علی و بیقراری های شبانه ش، آویسا و بزرگ شدنش و شیرین زبونی هاش و کشمکش های بین خواهر و برادر، خانه و آشپزی و اداره و همسر همه ش شده دل مشغولی های این روزهای بنده. آخر هفته پیش  رفتیم دیار شمال و سری به خانواده بند زدیم و البته هوا بارانی بود و دخترکمان از بازی با ماسه ها که در سر می پروراند باز ماند. پسرک هم که تازه راه رفتن شان شکل آدمیزادی گرفته است تجربه اولین بار کفش پوشیدن و قدم زدن در سبزه و سنگریزه ها برایش جالب بود. هر چند سفر کوتاهی بود ولی هوایی تازه نمودیم و دلی سبک کردی...
26 مهر 1394

شنبه4مهر94(اندکی از شیرین زبونی های دخترکمان)

                                        سلام به همه دوستان خودم. دلم خیلی براتون تنگ شده. گاهی دلمان می گیرد و تصمیم می گیریم سیری در فضای مجازی بنماییم و شاید اندکی از دغدغه ها کاسته شود اما چه کنیم که درگیری ها همیشه پیروز است. بگذریم... روزهایمان می گذرد گاه به خوشی، گاه به خستگی، گاه به بیماری...دخترکمان بزرگتر از همیشه شیرین زبان تر از همه وقت شده. گاه از مکالمه با او ناتوانم و برخی زمان نیز به وجد میایم . چه کنیم ... ...
4 مهر 1394

چهارشنبه1مهر94

این روزا آنقدر خسته و کم توانم که حوصله هیچ کاری ندارم. کارهای اداره، تلاطم رفتن به خونه با کارهای عجیب و غریب آویسا خانوم تو ماشین، خونه و کارهای خونه، آشپزی و نوپایی علی و کشمکش ها تمام انرژی من رو می گیره. اول مهر هم کلاس آویسا عوض شد هم علی . صبح علی با مربی جدیدش غریبی می کرد و مجبور شدم به مربی قبلی ش تحویل بدم. اول صبحی یه شوک بهم وارد شد و اومدم اداره. خیلی وقت ها دوست دارم بیام پست بزارم ولی درگیریها نمیزاره بر می گردم...     ...
1 مهر 1394

سه شنبه 10شهریور94

سلام به همه گل دوستان. در آخر هفته گذشته با پیشنهاد بابا رضا مبنی بر سفر به شمال و دیدار خانواده عزم سفر کردیم و پنچ شنبه بعدازظهر به دیار وطن رفتیم. هوا بارانی و بسیار خنک بود و نسیم خنک هوا پوست مبارکمان را  قلقلک می داد همی. علی کوچولو کماکان درگیر سرفه های سینه ش بود ولی همچی تو اون فضا حال می کرد. روز جمعه هم زن دایی مینا اومد خونه بابا حاجی اینا که عشق آویسا خانومه. کلی با دیدن زن دایی جونش خوشحال بود. دایی ایرج اینا هم اونجا بودند. آویسا در حالی که عکس های تبلتش رو به زن داییش نشون میداد گفت: ببین زن دایی داداشم چقدر خوشگل بود بابا چی کارش کرده روز جمعه هم به همراه زن دایی اینا و آویسا خا...
10 شهريور 1394

دخترم(13تیر 94)

                                                              سلام به دخترک خوش سرزبونم. که هر جا میره همه عاشقه بلبل زبونی هاش میشن. تقریباً نصف جلسات کلاس های اسکیتش هم رفته و کلی پیشرفت کرده. روز پنچ شنبه ای با شور و اشتیاقی اومد سمتم که"مامان من دیشب خواب اسکیت و کیک دیدم" منم لبخندی زدم و هیچی نگفتم. در حالی که...
13 تير 1394

سه شنبه2تیر 94

دخترکمان روزهای زوج تشریف می برند کلاس اسکیت. بلاخره هم کفش های اسکیتش با یه هفته تأخیر به دستش رسید .رنگ زرد سفارش دادیم  ولی بعد گفتند تموم شده و دخترکم روز اول کلاسش رو شنبه با کفش های اسکیت قرمز رنگ  آغاز کرد. وقتی هم از کلاس میاد از خستگی زیاد دچار انرژی مضاعف می شوند و کلاً کارهای عجیب و غریب تحویل بنده و پدرجان می دهند. چه کنیم دخترمان انرژی هسته ای دارند روز 5شنبه ای هم با اهل و عیال رفتیم آتلیه  که تصاویرش رو متعاقباً ارسال می فرماییم. ...
2 تير 1394